Home icon
twilight » اخبار » مصاحبه ها » رابرت پتينسون در زندگي آنسوي توآيلايت

رابرت پتينسون در زندگي آنسوي توآيلايت

28 بهمن 1388
3824 بازدید


رابرت پتينسون در زندگي آنسوي توآيلايت
مجله ي Details، كه به خاطر عكس هاي هنري و مقالات جنجالي خود معروف است، اين بار سراغ رابرت پتينسون رفته. ستاره ي تابناك اين روزهاي هاليوود در اين مصاحبه، حيرت خود را نسبت به بيماريهاي مناطق حاره فاش مي كند و از بهترين روز زندگيش و داستاني از يك فيل مي گويد.


قهوه
نوامبر عجيب سرد سال 2008 است، وقتي كه من به Bowery هتل نيويورك مي روم. مرد جواني آنجا در باغ نشسته، چيزي حدود نه تا ژاكت مشكي پوشيده و يك كلاه پشمي بر سر دارد، سيگاري مي كشد، جرعه اي قهوه لاته از فنجاني به بزرگي سرش مي نوشد و با خون سردي تند و تند روي فيلم نامه يادداشت هايي مي نويسد. من درباره ي دختران نوجواني كه جلوي هتل او خودشان را به آتش مي كشند شنيده ام، اما در اين لحظه رابرت پتينسون دارد دست هايش را روي يك فنجان قهوه گرم مي كند.

سلام، من جني ام. فكر مي كنم اينجا ايستادم بنابراين مي توني يه نگاهي بالا بكني.
"باشه. من راب ام. اوم... يه كم سيب زميني سرخ كرده مي خواي؟ با سس گوشت؟"

الن كالتر، كارگردان Hollywoodland و يكي از نيروهاي جلوه هاي ويژه ي The Sopranos، مرا فرستاده. او در فكر ساختن يك فيلم بود - هنوز پيشرفت چنداني نداشت، اما من بايد "مي آمدم تا با راب ملاقات كنم."

راب. وقتي او به ايالت متحده آمد، روي كاناپه ي مدير برنامه هايش مي خوابيد و بعد نقش كوچكي و در يك فيلم به نام هري پاتر و يك چيزِ يك چيزي گرفت، كه نزديك 900 ميليون دلار درآمد داشت. سپس قرارداد ديگري بست،در فيلمي به نام توآيلايت، كه در سينماها 385 ميليون بليط فروخت و نزديك 200 ميليون دلار ديگر در آمريكا حاصل فروش DVD ها بود.

فروش ميلياردي گيشه ها، مانند بسياري از جمعيت مونث اين سياره از اين كشور به آن كشور به دنبال او مي رود و همهمه ي شديدي پديد مي آورد.

كارتر پيشنهاد كرد من مقداري كار بازنويسي براي Remember Me انجام دهم (براي اطلاع شما بايد بگوم، فقط اسم يك نويسنده در كرديت ها مي آيد و آن هم ويل فترز است.) راب به سرعت روي صفحه هاي فيلم نامه چيزهايي مي نويسد، معلوم است كه او دارد مراحل بازبيني خودش را شروع مي كند.

چهره ي راب بي وقفه مشغول است، مخصوصاً چشمانش كه نمي شود رنگشان را تشخيص داد، همواره مي چرخند گشاد مي شوند، زيرا او هميشه در حال فكر كردن است. در حال قهوه خوردن، او در فكر Jimi Hendrix، سيب زميني سرخ كرده، دخترها، هنر، پسر عموي فلسفه دانش، دخترها، حقيقت، خدا، سگش، دخترها و تعقيب گري كه از لس آنجلس به دنبالش آمده است. فكر نمي كنم كه اگر بخواهد هم بتواند مغزش را خاموش كند.

علارغم لشگر دخترهايي كه از هتل به هتل پشت سر او مي آيند و مانند ارتش رومانيايي ها با هم مي خوابند و بلند مي شوند، او نه هراسان است و نه از خود راضي - او مشتاق است، كنجكاو و تا ابد خردمندانه در جستجو. ممكن است اين موضوع مهمي به نظر نرسد، اما وقتي به اينها فكر كنيد: غريبه هايي كه مي خواهند پدر شما را درآورند، به شما شليك كنند، شما باشند، شما را بخرند، شما را بفروشند، انگشتهايشان را بين موهايتان فرو كنند، روابط شما را ببينند، ببينند كه به دستشويي مي رويد، بخواهند با شما چيپس بخورند، شما را بدزدند و در صندق عقب ماشين هايشان جاسازي كنند. و شما چه مي كنيد؟ حتماً بايد بيشتر و بيشتر و بيشتر از امراض عجيب غريب حاره اي بدانيد.

راب و من به اين پي برديم كه شيفتگي مشتركي نسبت به دردهاييكه معيوب مي كنند و از شكل مي اندازند و حال آدم را بهم مي زنند داريم: او بحث cancrum oris را پيش مي كشد كه در آن باكتريها انقدر صورتتان را مي خورند تا بالاخره يكجور پنجره داخل سرتان ايجاد شود و تمام دنيا بتواند جمجمه ي شما را ببيند؛ من به مرض استفراغ هاي متناوب اشاره كردم، وضعيتي كه در آن همش بالا مي آوريد؛ فيلارياي لنفاوي او را به هيجان مي آورد، بيماري كه در آن انگل هاي خزنده ه گلبولهاي سفيد نفوذ مي كنند و ممكن است باعث شود خصيه ها به اندازه ي هندوانه ورم كنند تا مجبور شويد آنها را با چرخ دستي اين ور آنور حمل كنيد.

يك فيلم پرفروش به ذهنمان رسيد به نام Candiru Infestation، درباره ي يك ماهي كوچولو كه در مجراي پيش اب شنا مي كند و با يك چتر وارونه آنجا خانه مي سازد.
راب مي گويد: "اصلاً عاليه! مي شه يه دنبال نمو اِ جديد! candiru كوچولو چه جاييم گم شده! از همين الآن دارم به ساندتركش فكر مي كنم!"



آبجو
چهارده ماه بعد در لندن. ماه نو، دومين فيلم از حماسه ي گرگ و ميش، ركورد باكس آفيس را براي بزرگترين شب افتتاحيه شكسته است. فيلم برداري Remember Me، دراماي مرد جوان در بحران راب تمام شده. او قبل از شروع تمرين براي Bel Ami ، فيلمي بر اساس رمان Guy de Maupassant، بيست و چهار ساعت وقت دارد.
او در بار هتل من منتظر است تا به او ملحق شوم. يك آبجو براي خودش سفارش مي دهد و با به ياد آوردن انتخاب دفعه ي گذشته ي من، يك كوكا كولاي رژيمي هم براي من مي گيرد. او رفتارهاي دوست داشتني پسر خوب يك مادر خوب را دارد يا به قول معروف كسي كه سر سفره ي پدر و مادرش بزرگ شده.

او مي گويد كه مي خواهد مرا به يك رستوران خوب همين دور و بر ببرد، "فقط يكم جاش پرته." جاي پرت...همان شد كه بعد از سرگردان بودن در كل Covent Garden، نتوانستيم پيدايش كنيم. جداً، به نظر نمي رسد او تعجب كرده باشد. از قرار معلوم او زياد در شهري كه در آن زاده شده گم مي شود. اما هرچه نباشد چند سالي از زماني كه او در اصل در اينجا زندگي مي كرده مي گذرد و در هر حال آدم در لندن عين چي گيج مي شود.

با در نظر گرفتن انتخاب هاي ديگر، در يك كافه ي شلوغ كه پر از جوانان زيبا بود سرك كشيديم، اما او داخل نرفت. چند دقيقه بعد به يك رستوران كوچك مكزيكي رسيديم، شانه هاي او اندكي بالا رفتند. هم م... از او پرسيدم آيا بوي طرفداران جنون زده به مشامش خورده كه زير ميزها كمين كرده اند؟

"آره. حتماً. اما آخرين باري كه اينجا اومدم، غذاش بد بود."

راب هيچ عكس العمل لباسي اي به سردترين زمستان لندن طي 30 سال اخير نشان نداده است. او يك پلوور دكمه دار پوشيده، بدون دستكش. يك كلاه بر سر دارد، احتمالاً هماني كه در نيويورك بر سر مي گذاشت. من مثل كساني كه در قطب هستند خودم را قنداق پيچ كرده ام و بازهم دارم يخ مي زنم. او سرحال است، بي واهمه و خندان. به ذهنم رسيد كه انگار لندن به او آزادي اي را عرضه مي دارد كه در نيويورك يا لس آنجلس ندارد. و شب در لندن، با خيابان هاي متروك و برفي بعد از طوفان شديدي كه فرودگاه هارا بسته و قطارهارا از كار انداخته.

بدون هيچ تلاشي، به جايي كه شروع كرده بوديم برگشتيم، جلوي هتل Covent Garden.

نوشيدني

ما داخل هستيم، در يك گوشه ي گرم بار هتل و راب يك نوشيدني ديگر گرفته. داريم در اين باره حرف مي زنيم كه او چطور با اين وضع كنار مي آيد. "وقني من 17 سالم بود تا، نمي دونم... 20 سالگي، يه اعتماد به نفس بي اساس بي حد و اندازه داشتم. يه تعريف خيلي واضح از خودم و اينكه چطور به موفقيت مي رسم، كه تصميم گيري هم جزئي از اون مي شد. من خودم رو مي ديدم كه تلفن رو برميدارم و مي گم: «قطعاً نه» يا «مسلماً بله». و كنترل دست خودمه. اما بايد متوجه اين باشي كه طرز فكرت وقتي 19 يا 20 سالته ارزشيم داره؟ و بالاخره من فهميدم، با تمام اون كنترلي كه احتمالاً توهم بوده، من پيشرفتي نمي كردم. بنابراين من حالا دارم يكم تسليم مي شم. مي خوام يه خورده از جلد خودم بيرون بيام. البته امشب اينكارو نمي كنم، چون خيلي سرده و يخ مي زنم."

شايد او در زمستان در لاك خود پنهان شود، اما الن كالتر مي گويد كه در طول فيلم برداري Remember Me، راب از جلد خود بيرون آمده: "براي اون در شروع، موضوع سر تحت كنترل بودن بود. اما اون بيش از اوني كه بخواد از خودش محافظت كنه مي خواست كه به جلو بره. اون واقعاً شجاعه - مخصوصاً واسه پسر جواني كه بار زيادي روي دوششه."

راب: "جدا مي گم، در آخر به اين پي مي بري كه نمي توني واسه همه چيز تصميم بگيري. من هميشه در حال ساختن بودم، هميشه از چيزي مي خواستم محافظت كنم. در آن واحد، انگار داشتم قابليت حركت كردن رو از دست مي دادم. از خودم تا حد كيش و مات شدن محافظت كردم. حتي از نظر ذهني." در آن لحظه چيزي به ذهنش مي رسد: "من به سختي مي تونم دو سال گذشته رو بياد بيارم. نه مثل غبار و مه يه چيزي تو اون مايه. فقط... ديوونه كننده بوده."

لحظات فرا واقعي. مثل آن مراسم خيريه در فستيوال فيلم كَن، وقتي كه دو شركت كننده روي هم چيزي حدود 60000 دلار در مزايده اي دادند تا راب بوسه اي بر گونه ي دخترانشان بزند. لحظات وحشتناكي بوده، هرچند پوچ و توخالي، فكر احتمال اينكه او واقعا داشته ريسك مي كرده، به او تكان وارد مي كند. "به نظرم اين خيلي بامزه اس - اگه موقعيتش پيش مي اومد، حتماً حمله هاي هيستريايي تمام عيار مي گرفتم. حتماً مي گفتم: «جدي هستي؟ يا حضرت مسيح، برو سراغ زك افران! اون روابط اجتماعيش بهتر از منه." او مطمئن است كه لحظات خوبي هم بوده. "يه روزي بود با چندتا فيل توي يه زمين گلف توي بارسلونا..."

او در خيال فرو مي رود. او راحت حيرت زده مي شود و در اين لحظه، حواسش به پفك هاي سبز و مرموز روي ميز است. يك چيزهايي هستند مثل نخودفرنگي هاي ژاپني، اما از آنها نيستند. با پودر چيلي پوشانده شده اند و گرد و كوچكند. راب دارد تك تكشان را مي خورد.

"لعنت، اينها خيلي خوبن. چي هستن؟ دلم مي خواد سر بكشمشون - راه سينوس هامو باز مي كنن."


غذا
گرسنگي راب قابل وصف نيست. او دو غذاي اصلي سفارش مي دهد- ميني بيف برگر با گوجه فرنگي و چاشني پياز و ميني چيكن برگر با ادويه ي انبه. "من خيلي مي خورم، عين اينا كه معتاد غذا خوردنن. قبلاً تمام خوراكي هاي سرويس اتاق هتل رو مي خوذم و هميشه واقعاً نگران اين موضوع ام، بنابراين 6 تا چيز از رو منو انتخاب مي كنم و همشو مي خورم."

او نمي خواهد هيچ چيزي را جا بيندازد، كه اشاره اي از ذره اي پشيماني در آن باشد. او هميشه نمي خواسته كه يك بازيگر باشد. او كار مادلينگ كرده. او يك گيتاريست و نوازنده ي پيانوي با استعداد است كه به همراهي خواهر بزرگترش، ليزي به طرف موسيقي پاپ كشيده مي شود. او در كارش جدي است و جدي ترين جاه طلبي اش مربوط به نوشتن سخنراني هاي سياسي بوده. "مجذوب كننده اس. تو دو يا سه دقيقه وقت داري كه روي شخصي تاثير بذاري. كه كاري كني اونها تورو بشنون. پيغامت رو بگي و شايد انعكاس پيدا كنه. من از انجام مصاحبه هاي مطبوعاتي براي اولين فيلم توآيلايت خيلي لذت بردم، چون يه شباهتي بينشون وجود داشت. اما بعد از يه مدتي كفگيرم به ته ديگ خورد. اگه مي خواين مردم بهتون گوش كنن، بهتره يه چيزي براي گفتن داشته باشين. من حس مي كردم مسئوليت دارم كه جذاب باشم. شما دارين با مخاطب داد و ستد مي كنيد. اين براي اونها كافيه؟ و اون روي ديد شما نسبت به هنر تاثير مي زاره."

هنر. اين غير منطقيست كه فكر كنيم او اجازه ندارد نسبت به اين موضوع نظري داشته باشد صرفاً به اين دليل كه به افراد زيادي كمك كرده پول زيادي در بياورند.

"قبلاً، من حس مي كردم نمي تونم به چيزي نفوذ داشته باشم، از جمله خودم. و حالا بعد از يه مدتي بهتر شده و مي تونم بفهمم كه كجا ايستادم. اما مي دونم كه حداقل ده سال ديگه طول ميكشه تا من يه كم از هر كاري كه انجام مي دم راضي باشم. ولي در بازيگري مدام سعي مي كني اميدوار باشي كه ممكنه... عالي جلوه كني. اما بعدش به اين فكر مي افتم كه آيا ايني كه بخواي خوب باشي يا حتي عالي، يا اينكه فقط بخواي هنر آفريني كني، از ارزش اون تجربه كم نمي كنه؟"

من نگران اينم كه سر او منفجر شود. او سوال ها را با سوال جواب مي دهد. درها به در ديگري باز مي شوند. اين موضوع گاهي اوقات در فيلمنامه ها به دردسر مي انجامد: از آنجايي كه او نقطه ي ديد همه ي كاراكترها را مي بيند، معمولاً به يك جور تقطير نياز دارد. مشكل در آنجاست، مگر اينكه تقطير به گونه اي ماهيت هر كاراكتري را دارا باشد، كه در اين صورت باعث مي شود قوه ي تخيل او ديوانه وارتر برافروزد. اين همان بصيرت كلايدوسكوپ مانند است.

بعضي از مردم ممكن است اقيانوس را در برابرشان داشته باشند و فقط شست پايشان را در آن فرو كنند. راب مي خواهد انقدر در آن شنا كند تا غرق شود، و وقتي به آن حد رسيد سعي مي كند قبل از اينكه پايين برود تمام آب را سر بكشد. عطش او براي رسيدن به هدفش منبعي براي نگراني است چون او نمي تواند به همه واقعاً بگويد كه بيشتر مي خواهد: "لطفاً اين رو يه جوري ننويسيد كه انگار من دارم شكايت مي كنم. خواهش مي كنم. من خوش شانس ترين آدم رو زمينم." او نگران اين است كه نكند خودخواه باشد. او دلواپس است كه شايد يك ضد بشر جدا گراي عجيب غريب باشد زيرا عميق ترين لحظات زندگيش با سگش بوده. و همچنين نگران اين است كه بازيگري باشد كه به بلنديها دست مي يابد و با اين حال از خواستن هيچ چيز ابايي ندارد.

"به عنوان يه بازيگر، شما مي تونيد جوهر انسانيت رو بالا ببريد يا حقيرش كنيد. همين موضوع روي تمام كارهاي ديگه اي كه انجام مي ديد هم دلالت داره- شما تلاش مي كنيد كه بالا ببريدش و شايد يه روزي اينكارو كرديد." يك بازيگر ممكن است براستي قابليت اين را داشته باشد كه ما را به آسمان ها ببرد، اما راب هر زمان كه كلمه ي بازيگر يا هرچيزي در آن مايه را به زبان مي آورد ناخوداگاه صدايش را پايين مي آورد.

-راب، مي دونستي كه هروقت مي گي بازيگر يا بازيگري صداتو در حد زمزمه پايين مياري؟

او واقعا جا خورده است. "جدا؟"
-آره، اينقدر يواش مي گي آدم فكر مي كنه مي گي كاكا سياه.
او سبكبار مي خندد. "اگه بگم مثل «كاكاسياه ها» «بازيگري» مي كرديم چي؟ بعدش به فنا مي رفتيم- ديگه هيچي نمي تونستي بشنوي..."


ديتيلز
راب درباره ي عمويش كه در حومه ي شهر يوركشاير، جايي كه پدرش در آنجا بزرگ شده، زندگي مي كند و در كار ذوب آهن است مي گويد. پدر راب و ديگر عموهايش به محض اينكه به سن قانوني رسيدند آنجا را ترك كردند، اما بزرگ ترين برادر آنها تمام عمرش در آنجا مانده.

"اونها كسايي بودن كه خونه هاي تمام خيابون هارو مي ساختن. وقتي پدرم ازش پرسيد كه چرا مي خواد بمونه؟ اون گفت: «اگر من هم برم پس كي مواظب مادرمون باشه؟» الآن تو اين فكر بودم كه اي داد بيداد، شايد احساسات من يه مشكلي داره، چون مطمئن نيستم كه اگه خودم باشم بتونم همچين فداكاري اي بكنم. تنها رابطه ي احساسي خانوادگي من با سگم بوده. رابطم با سگم مسخره اس.
من فكر مي كنم بايد قادر باشي به طرز فكرت راجع به خودت رخنه كني تا بتوني يه جور اثر هنري رو به وجود بياري. من قبلاً تمام مدت موزيك مي زدم و، شگفت انگيز ترين قسمتش اون آزادي ايه كه با پدر خودمو درآوردن، رها كردن و متحير كردن خودم بهش مي رسيدم."

او سعي مي كند تا حدي از فوتوشاتهايي كه همراه با اين مصاحبه چاپ شده طفره برود - انجام آن برايش آسان نبوده.

"من واقعاً از اين جور چيزها متنفرم. بهشون آلرژي دارم. اما نمي تونم بگم كه روحمم خبر نداشت، چون اين يك فوتوشات 12 ساعته بود، بنابراين يه جورايي اين تصوير توي ذهنتون مياد كه اين خانم ها قراره يه چيزي حدود پنج شش ساعت بدون لباس بمونن. اما اصلاً آمادگيش رو نداشتم. هيچ نمي دونستم بايد به اين دخترها چي بگم. خدا رو شكر كه از سردرد و خستگي تو حال خودم نبودم."

مادرت چيزي در اين باره بهت ميگه؟
"واي، خدايا." او سرش را در دست هايش مي گيرد و برخود مي لرزد. "خوب، وقتي واسش كابل كانال هاي تلويزبون رو گرفتم خيلي خوشش اومد." نه اينكه حالا مادر راب تمام شب بشيند و كانال Skinemax را در خانه اش در لندن ببيند. "نه، نه! خدايا، نه! اين روزها اين جور چيزها در همه جا هست. اما اين عكس ها يه چيزي تو مايه هاي دهه هشتاده، مي دونيد؟ اگه از ديد اون زمان بهشون نگاه كنيد، يه چيز جذابي درشون وجود داره. كسايي كه در اين عكس ها دست داشتند دوستش داشتن، براش احترام قائل بودن. مثل نشون دادن بي بندوباري اي نيست كه الآن همه جا ديده ميشه."

شكلات
در انگلستان، اسمارتيزها از شكلات درست مي شوند و چيزي شبيه اسمارتيزهاي M&M در رنگ هاي عجيب هستند مثل ارغواني روشن سبز مرغابي اما خوش مزه تر. راب چندان اهل دسر نيست، با اين حال الآن دارد آخرين پاكت اسمارتيز را به سرعت جارو مي كند. "فوق العادس. تا حالا 5000 تا از اينا خوردم. ببينين بايد با چي سرو كارو كله بزنيد؟"

در مرا به خاطر بسپار او نقش پسري را بازي مي كند كه مشكلاتش تا حدي شبيه خودش است. تايلر مرد جواني است كه در خودش فرو رفته، اما بعد زني را ملاقات مي كند، درگير مي شود و بايد انتخاب كند كه مي خواهد در زندان خودش بماند و يا قدم در زندگي بگذارد و به دنيا سلام كند.

"تايلر خيلي حواسش به حركاتشه. اما اصلاً نمي دونه كه اون كارها ارزشيم دارن يا نه. آيا اگه در يك حباب زندگي كنيد مي تونيد يك انسان باشيد؟ اون در وسط گير كرده. در عين حال، خوش شانسه كه يك حق انتخاب داره. كشمكش در يك فرد خوش شانس فطريه."

چه چيزي تورو به اين نقش جذب كرد؟
"من يه فرد خوش شانسيم. خدا رو شكر. و در كشمكشم. خدا رو شكر."

او درمورد يك كتابي كه خوانده است به من مي گويد به نام Eat the Rich، نوشته ي P.J. O'Rourke (افشاگري تمام عيار: P.J. براي مدتي با خواهر من ازدواج كرده بود، هرچند راب روحش هم از اين موضوع خبر ندارد). او مجذوب بخشي از آن شده كه چيزي مثل اين مي گويد: ثروت يك مرد به معناي فقر يك مرد ديگر نيست - و برعكس. راب از اينكه نظرش را ابراز كند اندكي خجالت زده است.

او اطمينان ندارد كه احساس گناه كند، همه چيز را بيرون بريزد، يا هردو. مسئله اين است كه، هيچ قانوني براي زندگي اي غير عادي مانند زندگي الآن او وجود ندارد. او داستاني درباره ي فيل ها به من مي گويد. نه آن فيل هاي بارسلونا - در مورد تعدادي از آنها كه به تازگي در كاليفرنيا ديده.

"مي دونستيد كه فيل ها غرش مي كنند؟ واقعاً ترسناكه اگه نمي دونيد چيه. مثل گربه خرخر مي كنن، اما سرشون به قدري عميقه كه مثل دايناسورها مي شه. حس مي كنيد زمين داره زير پاتون مي لرزه. اونجا يك فيل بزرگ ماده شروع به بوكشيدن پاي من كرد. انقدر سخت بو كشيد كه پام از سطح زمين بلند شد، انگار خرطومش يه جاروبرقي بود. بعدش تمام بدنمو تو دهنش گرفت. من سرشو گرفته بودم و وقتي آروم آروم ولش كردم اون با احتياط محكم تر گرفتم تا جايي كه من سروته توي دهنش بودم و اون با خرطومش توي جيبهامو مي گشت، دنبال قرص نعنا بود. اين بهترين روز زندگيم بود."

پس تو تسليم يه فيل شدي، تفتيش شدي و جيبتم زد، آدامساتم كشيد بيرون- و تو به اين ميگي بهترين روز؟
"آره. انقدر زيبا بود كه نمي تونيد تصور كنيد. و يه بچه فيل به قدري هيجان زده شد كه سريع اومد و اين كارو تو پنج ثانيه انجام داد و بعد به همه تعظيم كرد. اون واقعاً داشت مي خنديد. فوق العاده بود. مي دونستيد كه اونها همچنين مي تونن از بقيه ي حيوانات هم تقليد كنن؟ يه اسب، يه مرغ، يه ميمون- اون فيل ها كه مي تونستن. اونها فيل هاي فيلم بودن. يه نفر يك فيلم نامه نوشته بود و يك نفر واقعاً مي خواست كه كارگردانيش كنه."

او مي خندد. راب در لس آنجلس براي نقش آفريني با شان پن در فيلمي بر اساس رمان Sara Gruen به نام Water for Elephants در مذاكره بوده. فيل ها هم مانند او بازيگر هستند و او، در عجب است كه شايد، به گونه اي كمي مثل آنها باشد.

"مي دونيد اونها چجوري مي ميرن؟ اون كسي كه باهاشون كار مي كرد بهم گفت دندانهاي آسيابشون به خاطر خوردن چوب ميريزه اما تا پنج بار دومرتبه درمياد. و بعد از اون اونها به قدري گرسنگي مي كشن كه يواش يواش ميميرن. كه خيلي تلخ و ناراحت كننده اس، اما حتماً همين طور به متصدي هاي اونجا زمان اين رو ميده كه براي اون فيل يه قبر دست و پا كنن. اون موجودات باورنكردني خلق شدن. آدم ها خيلي زياد دووم ميارن. اگه وقتي دندونهاي شيريم ريخت اين رو مي دونستم، كار تموم بود... واو. بهترين روز زندگيم بود. زيبا، واقعاً روز قشنگي بود."

چند دقيقه بعد، راب اعلام مي كند كه مي خواهد يك تاكسي بگيرد تا به خانه برود و خودش را مرخص مي كند.

مي تونم باهات تا تاكسي بيام؟ دوست ندارم فكر كنم تنهاي تنها ميري اون بيرون.
"نه ممنون، چيزيم نميشه."

نويسنده ي مقاله: Jenny Lumet
منبع: Details Magazine





راب طرز فكر جالبي داره و انگار مغزش به نوعي متفاوت از ديگران كار مي كنه. در بعضي جاها مثل فيلسوف ها و مفهومي صحبت مي كنه و اين كمي ترجمه رو سخت كرده بود، من خيلي سعي كردم كه معناي دقيق و درست جملات را به نوعي برسونم، اما اگر اشتباهي درش وجود داره ببخشيد و مي تونيد تذكر بديد.





68
تشکر اشتراک گذاری مطالب مشابه
anp 28/11/1388 - 22:31 #1

عضو سايت
[44] نظرات
 
بازم اول شدم هورااااااا : 18
ممنون یاسمین جون خیلی جالب بود
23 خیلی زحمت کشیدی عزیزم خسته نباشی واقعا عالی بودبی صبرانه منتظرم تریلری از کسوف ببینم چشممون به شماست یاسمین خانوم و آقا میلاد گل love
درضمن دوستت دارم wink 31 Sety
sh20 28/11/1388 - 22:53 #2

عضو سايت
[44] نظرات
 
این ماجرای اول شدن هم داستانيهٔ برای خودش فعلا بهش کار نداریم کارتون عالیه عاليهٔ نضیر ندارید ولی‌ من يکه سوالو صد بار پرسیدم ماجرای فروشگاه چي شد در مورد مقاله هم ممنون
azin 28/11/1388 - 22:55 #3

عضو سايت
[458] نظرات
 
یاسمین جان اول از همه ممنون این طور که معلومه انگار برای ترجمه اش خیلی زحمت کشیدی اما خیلی مصاحبه قشنگی بود راب مثل همیشه خودمونی و راحت بود اصلا مثل خیلی از بازیگرها مغرور نیست و صادقه و این به نظر من خیلی با ارزشه راستش من که خیلی از شخصیتش و افکارش خوشم میاد چون خیلی متواضع و فروتنه و همیشه سعی می کنه کار درست رو به همراه ادب انجام بده
واقعا براش ارزوی موفقیت میکنم
behnaz 28/11/1388 - 22:57 #4

عضو سايت
[334] نظرات
 
دم راب گرم....... love
مرسی یاسی جون 31
Lady Shadow Volturi 28/11/1388 - 23:06 #5

عضو سايت
[53] نظرات
 

واووووووووووووو
smile 31 خیلی باحال بود
spunk ransom 28/11/1388 - 23:06 #6

عضو سايت
[80] نظرات
 
vaghean ali bood
kheily mamnoon love
tarannom 28/11/1388 - 23:21 #7

عضو سايت
[111] نظرات
 
وایی چقدر تووووووووووووووپ بووددد wassat
چه مصاحبه طولانی و باحالی!!!!!!!!!!!!بابا حسابی گل کاشتی یاسمین جوووون خیلی زحمت کشیدی مرسی عزیزم love love
بچه ها شما هم که تا فرصت گیر میارید باهم دعوا می کنید. smile
اینقدر سخت نگیرید دیگه ،سایت رو هم با الفاظ بد و دعوا پر نکنید winked
pkpan 28/11/1388 - 23:36 #8

عضو سايت
[237] نظرات
 
خییییلی توپ بود! 14
دست تان درد نکند!
tarannom 28/11/1388 - 23:38 #9

عضو سايت
[111] نظرات
 
ااهم اهم wink
دعواها پاک شدا wink
فکر نکنید من توهم زده بودم wink
misssdandelion 28/11/1388 - 23:46 #10

عضو سايت
[254] نظرات
 
مرسی یاسمین جونم خیلی خوب بود
ولی من این ویدیو شو دوس نداشتم آخه از راب بعید بود
hex girl 28/11/1388 - 23:53 #11

عضو سايت
[36] نظرات
 
ممنون خيلي خوب بود ياسمين جان مرسي smile
ممنون از زحماتت
prince in waiting 29/11/1388 - 01:17 #12

عضو سايت
[181] نظرات
 
خیلی مصاحبه جالبی بود . اصلا با همه چیزهایی که خونده بودم فرق داشت !
یه تشکر ویژه هم بابت ترجمه! 50
robert pattinson 29/11/1388 - 01:33 #13

ناظر انجمن
[441] نظرات
 
یاسمن جان خیلی ممنون از ترجمه ات در ضمن عزیزم فکر کنم یک فکری باید به حال انگشتات بکنی فکر کنم داغون شدن امیدوارم سالم باشن ولی مطمئنن داغون شدن 21
در هر حال ترجمه ات عالی بود bully
florance 29/11/1388 - 08:23 #14

عضو سايت
[200] نظرات
 
سلام !!!!!
قربونت یاسی جون کلی زحمت کشیدیا !!!!
میدونم نباید تو نظرا تشکر کرد ولی فرهنگ اون کلیده تو مخ من یکی که هنو جا نیفتاده !!! 51
با تشششششششششششکر !! 1
sun_cloud 29/11/1388 - 09:19 #15

ميهمان
[0] نظرات
 
خیلی خیلی ارزشمنده .....واقعا کارتون اینجا عالیه smile
shaina 29/11/1388 - 11:02 #16

عضو سايت
[47] نظرات
 
مرسیییییییییییییی یاسمین جون love
واقعا دستت درد نکنه 31
خیلی عالی بود 50 44 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
yaldakh 29/11/1388 - 12:03 #17

عضو سايت
[33] نظرات
 
مرسی یاسمن جون خیلی خوب بود راستی یه کوچولو سانسورم داش نه lol
من کلی رو حرف راب تامل کردم 10
fire girl 29/11/1388 - 13:10 #18

عضو سايت
[113] نظرات
 
وای...مرسی‌...عالی‌ بود...ببخشید...رابرت خودش وب نداره؟؟؟اگه داره می‌شه آدرسشو بدین؟؟؟ love love love
sh.r 29/11/1388 - 13:41 #19

عضو سايت
[129] نظرات
 
بلاخره بعد از مدت ها اومدم تا نظر بدم.
دستت درد نكنه ياسمين جون wink
فلاًدارم ميخونمش.واقعاً خسته نباشي.
2 1
alice87 29/11/1388 - 13:49 #20

عضو سايت
[1] نظرات
 
خیلی خوب بود ،ترجمه هم بد نبود همینشم از سرمون زیاده ، ولی کاش حرفای راب و خبرنگار رو یه طوری می نوشتید که راحتتر قابل تشخیص باشه. بازم ممنون و خسته نباشید.
Ms.nessa 29/11/1388 - 13:52 #21

عضو سايت
[174] نظرات
 
love wassat 2
milad cullen 29/11/1388 - 14:01 #22

عضو سايت
[137] نظرات
 
اطلاعات جالبی‌ بودن ممنون
2nya 29/11/1388 - 14:47 #23

عضو سايت
[302] نظرات
 
مرسی از ترجمه
bahareh.bella 29/11/1388 - 14:48 #24

عضو سايت
[121] نظرات
 
قشنگ بود معلومه براش خیلی زحمت کشیدید
nezal 29/11/1388 - 14:50 #25

مدير انجمن
[41] نظرات
 
خیلی مصاحبه ی جالب وقشنگی بود.این مصاحبه باعث شد شناخت بهتری از راب پیدا کنم.
راب طرزفکرجالب وباارزشی داره!
مرسی بابت ترجمه،خیلی زحمت کشیدید. fellow
parenoid 29/11/1388 - 15:02 #26

عضو سايت
[112] نظرات
 
مرسی............ 5
یاسمین جون............ 1
خیلی جالب بود........ smile
mahnam 29/11/1388 - 16:03 #27

عضو سايت
[54] نظرات
 
خیلی‌ جالب بود.دستتون درد نکنه!
منم واقعا نگران اینم که سر راب بترکه!! tongue fellow
این ماجرای خانوما و اینا چیه؟مال عکس و این حرفاست؟من که هیچ جا چیزی ندیدم؟ what
melina 29/11/1388 - 17:33 #28

عضو سايت
[84] نظرات
 
مرسی‌ فوق العاده بود!!!! love feel 2
captainblack 29/11/1388 - 17:47 #29

عضو سايت
[89] نظرات
 
جالب بود
afsane_tj 29/11/1388 - 17:57 #30

عضو سايت
[36] نظرات
 
واااااااااااااااااااااااااااااای
مرسی یاسمین جون ترجمت عالییییییییییییییه
طرز فکر راب جالبه
مصاحبه باحالی بود

اطلاعات

براي ارسال نظر، بايد در سايت عضو شويد.

آخرین مطالب سایت   رابرت پتیسون

  • سایت در دسترس نیست

آخرین   عکس های گالری

  • در دست طراحی

لینک   دوستان